نويسنده: سبحان رضایی
مشتی آب به صورتش زد و سريع آب بازمانده را با آستين آبی رنگش پاک کرد. لبخندی قرض نمود. و سعی کرد هيجانش را در قدم های آهسته اش پنهان کند. دوباره دستش را بر روی دستگيره فلزی خانه اش گذاشت و به پایین فشار داد. قژ قژ درب قديمی خانه بلند شد، اما هيچکس پشت آن نبود. نفس آسوده ای کشيد و دوباره درب را بست...
به دلش امید می داد که شاید در ارسال این خبر اشتباهی رخ داده باشد ...پسرش نباید به این زودی ها می مرد. سی سال زحمت او را نکشيده بود که یک روزه از دستش دهد. ولی، هيچ کس نه خدا، نه سرنوشت، و نه آن سربازان قاتل برای بردن پسرش از او سوالی نکرده بودند... انگار جهان وارونه بر جای، می گردید. و خواسته های یک پدر در آن هيچ اثری نداشت. خطوط نامه را دوباره زیر چشمانش مرور کرد. هنوز باورش نشده بود... دیگر چه کار می توانست بکند؟ تکليف آتيه و نيلوفر چه می شد... او که با اين حقوق ناچيز بازنشستگی قادر به تأمين مايحتاج زندگی آنان نبود... چهره تهران ديگر نقاب گذشته اش را هم نداشت، و بی رحمی جنگ زده اش بيش از پيش شهروندانش را می آزرد. آمار قتل، تجاوز، زد و خوردهای خيابانی... هر روز بيشتر می شد و تعداد مقتولان اقتصادی نيز همگام با تعداد کشته شدگان جنگ افزايش می يافت. چنين بود که هنجارهای اجتماعی سير دگرگونی خود را بسيار سريع طی می کردند و دم انقلاب ارزش ها هر لحظه در سینه شهر با یک بازدم روبرو می شد.
سال ها پيش، همين موضوعات را در دانشگاه درس می خواند و درس می داد. اما امروز، ديگر نقش اين مطالعات بحران متفاوت شده بود. اکنون، خودش، پسر کشته شده اش، عروس و نوه اش در اين گرداب گير افتاده بودند و بدل به سوژه ها و ابژه های این علم نه چندان کهنه شده بودند.....
از طرف ديگر، اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را به همسر فرزند و آتيه اش دهد. اگر خبر اين نامه درست نبود، همان بهتر که به ديگران گفته نمی شد و اگر هم درست بود، نگفتنش راحت تر از بيانش بود. چنین بود که او تصميم به مسکوت گذاشتن مرگ پسرش حداقل برای ديگران گرفت.
اين بار، افکارش را زنگ تلفن پاره کرد....
دستش را بر روی گوشی گذاشت. آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشيد و گوشی را به سختی برداشت... صدای نيلوفر از پشت گوشی شنيده می شد...
محمودی با صدای نيمه لرزانش جواب داد: سلام.
چند ثانيه ای سکوت بين طرفين حاکم شد.
چيزی شده؟ دوباره قلبت درد گرفته؟ خبر بدی بدستت رسيده؟
نيلوفر در حال قطار کردن نگرانی هايش در قالب سوال بود که ...
نه عزيزم، کمی گلويم درد می کنه... و سعی کرد صدايش را با چند سرفه ای صاف کند... صدای نيلوفر همه آمادگی اش را به هم ريخت...
در حالی که بغض دوباره داشت گلويش را اشغال می کرد، گفت: تو چرا انقدر بد فکر می کنی... آتيه چطوره؟ راحت رسيدين خونه...
خوبه. اومده بود اونجا، ولی هر چی در زده بود، درب را باز نکرده بودید. نگران شدم. فکر کردم چيزی شده...
نه عزیزم. دستشويی بودم. تا اومدم درب را باز کنم. آتيه در رفت. خیالت راحت. پيرمرد بمی آفت نداره... مشکلی پيش اومده؟
نيلوفر: می خواستم بگم شام بياين پيش ما... خوشحال می شم ببينمتون...
محمودی: نه ممنون، يکم خستم، ترجيح می دهم که کمی استراحت کنم. عوضش، فردا شما، شام بياين اينجا...
هر طوری راحتيد...
.....
به دلش امید می داد که شاید در ارسال این خبر اشتباهی رخ داده باشد ...پسرش نباید به این زودی ها می مرد. سی سال زحمت او را نکشيده بود که یک روزه از دستش دهد. ولی، هيچ کس نه خدا، نه سرنوشت، و نه آن سربازان قاتل برای بردن پسرش از او سوالی نکرده بودند... انگار جهان وارونه بر جای، می گردید. و خواسته های یک پدر در آن هيچ اثری نداشت. خطوط نامه را دوباره زیر چشمانش مرور کرد. هنوز باورش نشده بود... دیگر چه کار می توانست بکند؟ تکليف آتيه و نيلوفر چه می شد... او که با اين حقوق ناچيز بازنشستگی قادر به تأمين مايحتاج زندگی آنان نبود... چهره تهران ديگر نقاب گذشته اش را هم نداشت، و بی رحمی جنگ زده اش بيش از پيش شهروندانش را می آزرد. آمار قتل، تجاوز، زد و خوردهای خيابانی... هر روز بيشتر می شد و تعداد مقتولان اقتصادی نيز همگام با تعداد کشته شدگان جنگ افزايش می يافت. چنين بود که هنجارهای اجتماعی سير دگرگونی خود را بسيار سريع طی می کردند و دم انقلاب ارزش ها هر لحظه در سینه شهر با یک بازدم روبرو می شد.
سال ها پيش، همين موضوعات را در دانشگاه درس می خواند و درس می داد. اما امروز، ديگر نقش اين مطالعات بحران متفاوت شده بود. اکنون، خودش، پسر کشته شده اش، عروس و نوه اش در اين گرداب گير افتاده بودند و بدل به سوژه ها و ابژه های این علم نه چندان کهنه شده بودند.....
از طرف ديگر، اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را به همسر فرزند و آتيه اش دهد. اگر خبر اين نامه درست نبود، همان بهتر که به ديگران گفته نمی شد و اگر هم درست بود، نگفتنش راحت تر از بيانش بود. چنین بود که او تصميم به مسکوت گذاشتن مرگ پسرش حداقل برای ديگران گرفت.
اين بار، افکارش را زنگ تلفن پاره کرد....
دستش را بر روی گوشی گذاشت. آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشيد و گوشی را به سختی برداشت... صدای نيلوفر از پشت گوشی شنيده می شد...
محمودی با صدای نيمه لرزانش جواب داد: سلام.
چند ثانيه ای سکوت بين طرفين حاکم شد.
چيزی شده؟ دوباره قلبت درد گرفته؟ خبر بدی بدستت رسيده؟
نيلوفر در حال قطار کردن نگرانی هايش در قالب سوال بود که ...
نه عزيزم، کمی گلويم درد می کنه... و سعی کرد صدايش را با چند سرفه ای صاف کند... صدای نيلوفر همه آمادگی اش را به هم ريخت...
در حالی که بغض دوباره داشت گلويش را اشغال می کرد، گفت: تو چرا انقدر بد فکر می کنی... آتيه چطوره؟ راحت رسيدين خونه...
خوبه. اومده بود اونجا، ولی هر چی در زده بود، درب را باز نکرده بودید. نگران شدم. فکر کردم چيزی شده...
نه عزیزم. دستشويی بودم. تا اومدم درب را باز کنم. آتيه در رفت. خیالت راحت. پيرمرد بمی آفت نداره... مشکلی پيش اومده؟
نيلوفر: می خواستم بگم شام بياين پيش ما... خوشحال می شم ببينمتون...
محمودی: نه ممنون، يکم خستم، ترجيح می دهم که کمی استراحت کنم. عوضش، فردا شما، شام بياين اينجا...
هر طوری راحتيد...
.....
گوشی را گذاشت، دستی به موهای سفيدش کشيد و سرش را به ميان دو دستش گرفت... دلش نمی خواست به هيچ چيز فکر کند، درد سرتاسر وجودش را گرفته بود. اشک امانش نمی داد. ای کاش حداقل مریم پیشش بود. نه همان بهتر که رفت و این روز را ندید.
به سراغ آرشيو نوشته هايش رفت. هميشه وقتی دلش می گرفت از ميان آنها فال می گرفت و ورقی را می خواند... این بار، برگی برآمد که تاريخش به 2 فروردین 1385، يعنی 41 سال پيش، باز می گشت که عنوان خلاقیت را بر خود داشت...
و خدا طبيعت را بر اساس تکرار ساخت، تا دريا، موج هايش را، جنگل، برگ هايش را، انسان، کودکانش را و اجسام ذراتشان را تکرار کنند و در همان زمان، خلاقيت را از درگاه خود بيرون راند. تنها اين صفحات سفيد است که تکرار می گردند. و جهش های آن، تنها ورود به صفحات سفید ديگر است. حتی نامعمول ترین لحظات آدميان که تحت عنوان عشق بيان می شود، نيز قصه ای اين چنين دارد، چنانکه خود بدل به ثباتی مرگ آور می شود..... و همين امر، ماهيت دروغينش را آشکار می سازد، که سوار بر قطاری است که به نيستی اش می انجامد...
به خاطر آورد که اين نوشته ها را بر روی سنگی در کنار دریا، بر روی کاغذ آورده بود... دستش را بر نرمی کاغذ کشيد و آهی قرض کرد...
اين نوشته به آغاز آشنايی اش با مريم بازمی گشت. آن روزها ميان دو سنگ گير کرده بود. ماندن با مريم برايش حکم ايست کامل را داشت، که در مقابل خوی لجام گسيخته و بی و سر پايش قرار می گرفت. دلش پيش اولی بود و سرش در فکر دومی، ايمانش نيز همينطور. اما نمی دانست که چرا همنشينی با اين دختر همواره موجب رنگ باختگی همه چيزش، عشق، ايمان، و احساسش می گشت. شايد اين تنها هوسی کوتاه و مقدمه ای بر ثباتی مرگ آور بود... شاید این طعم گس زندگی عادی بود... و شاید گرفتاری یک نیمه عشق پنهانی...آشنايی شان عجيب به نظرش می رسيد... یک مرد پرهياهو در مقابل سکوتی آرامش بخش...
پيش از اين، تصور چنين ديداری هم برايش ممکن نبود. اما واقعيت، مسير سرنوشت را هم می پيمود. نمی دانست، نمی دانست که چگونه از اين برزخ هستی شناسانه فرار کند...








