<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027</id><updated>2011-12-15T07:17:28.123-08:00</updated><category term='ناپیدا'/><category term='فیلم'/><category term='جامعه شناسی'/><category term='یلدا'/><category term='رمان'/><category term='شيعه'/><category term='قسمت سوم'/><category term='آينده'/><category term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی'/><category term='جنگ'/><category term='تکنولوژی'/><category term='سبحان رضایی'/><category term='جمکران'/><category term='سوپر استار'/><category term='قسمت پنجم'/><category term='قتل'/><category term='وسايل الشيعه'/><category term='مطالعات فرهنگی'/><category term='قسمت ششم'/><category term='داستان'/><category term='ميترا'/><category term='جنایت'/><category term='ایران'/><category term='آینده'/><category term='دکتر حسام الدین آشنا'/><category term='سرزمین مقدس'/><category term='فلسفه'/><category term='دين'/><category term='اسلام'/><category term='نظام جنسيت'/><category term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي'/><category term='موعود'/><category term='جنگ در هزار و چهارصد بیست و شش'/><category term='جنگ در هزار و چهارصد و بیست و شش شمسی'/><category term='نشانه شناسی'/><category term='1426'/><category term='فلسطین'/><category term='محمد رسول الله'/><category term='آسیب اجتماعی'/><category term='قرآن'/><category term='قسمت چهارم'/><title type='text'>حلاج</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>14</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-5074672361682337094</id><published>2009-03-31T02:58:00.000-07:00</published><updated>2009-03-31T03:48:45.246-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رمان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='1426'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایران'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بیست و شش شمسی'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت هفتم</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SdH0SYmMAeI/AAAAAAAAAZ4/C-2m9-hTvd8/s1600-h/SadMan.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5319301231578710498" style="WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 398px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SdH0SYmMAeI/AAAAAAAAAZ4/C-2m9-hTvd8/s400/SadMan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;strong&gt;نويسنده: سبحان رضایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;مشتی آب به صورتش زد و سريع آب بازمانده را با آستين آبی رنگش پاک کرد. لبخندی قرض نمود. و سعی کرد هيجانش را در قدم های آهسته اش پنهان کند. دوباره دستش را بر روی دستگيره فلزی خانه اش گذاشت و به پایین فشار داد. قژ قژ درب قديمی خانه بلند شد، اما هيچکس پشت آن نبود. نفس آسوده ای کشيد و دوباره درب را بست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دلش امید می داد که شاید در ارسال این خبر اشتباهی رخ داده باشد ...پسرش نباید به این زودی ها می مرد. سی سال زحمت او را نکشيده بود که یک روزه از دستش دهد. ولی، هيچ کس نه خدا، نه سرنوشت، و نه آن سربازان قاتل برای بردن پسرش از او سوالی نکرده بودند... انگار جهان وارونه بر جای، می گردید. و خواسته های یک پدر در آن هيچ اثری نداشت. خطوط نامه را دوباره زیر چشمانش مرور کرد. هنوز باورش نشده بود... دیگر چه کار می توانست بکند؟ تکليف آتيه و نيلوفر چه می شد... او که با اين حقوق ناچيز بازنشستگی قادر به تأمين مايحتاج زندگی آنان نبود... چهره تهران ديگر نقاب گذشته اش را هم نداشت، و بی رحمی جنگ زده اش بيش از پيش شهروندانش را می آزرد. آمار قتل، تجاوز، زد و خوردهای خيابانی... هر روز بيشتر می شد و تعداد مقتولان اقتصادی نيز همگام با تعداد کشته شدگان جنگ افزايش می يافت. چنين بود که هنجارهای اجتماعی سير دگرگونی خود را بسيار سريع طی می کردند و دم انقلاب ارزش ها هر لحظه در سینه شهر با یک بازدم روبرو می شد.&lt;br /&gt;سال ها پيش، همين موضوعات را در دانشگاه درس می خواند و درس می داد. اما امروز، ديگر نقش اين مطالعات بحران متفاوت شده بود. اکنون، خودش، پسر کشته شده اش، عروس و نوه اش در اين گرداب گير افتاده بودند و بدل به سوژه ها و ابژه های این علم نه چندان کهنه شده بودند.....&lt;br /&gt;از طرف ديگر، اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را به همسر فرزند و آتيه اش دهد. اگر خبر اين نامه درست نبود، همان بهتر که به ديگران گفته نمی شد و اگر هم درست بود، نگفتنش راحت تر از بيانش بود. چنین بود که او تصميم به مسکوت گذاشتن مرگ پسرش حداقل برای ديگران گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بار، افکارش را زنگ تلفن پاره کرد....&lt;br /&gt;دستش را بر روی گوشی گذاشت. آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشيد و گوشی را به سختی برداشت... صدای نيلوفر از پشت گوشی شنيده می شد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمودی با صدای نيمه لرزانش جواب داد: سلام.&lt;br /&gt;چند ثانيه ای سکوت بين طرفين حاکم شد.&lt;br /&gt;چيزی شده؟ دوباره قلبت درد گرفته؟ خبر بدی بدستت رسيده؟&lt;br /&gt;نيلوفر در حال قطار کردن نگرانی هايش در قالب سوال بود که ...&lt;br /&gt;نه عزيزم، کمی گلويم درد می کنه... و سعی کرد صدايش را با چند سرفه ای صاف کند... صدای نيلوفر همه آمادگی اش را به هم ريخت...&lt;br /&gt;در حالی که بغض دوباره داشت گلويش را اشغال می کرد، گفت: تو چرا انقدر بد فکر می کنی... آتيه چطوره؟ راحت رسيدين خونه...&lt;br /&gt;خوبه. اومده بود اونجا، ولی هر چی در زده بود، درب را باز نکرده بودید. نگران شدم. فکر کردم چيزی شده...&lt;br /&gt;نه عزیزم. دستشويی بودم. تا اومدم درب را باز کنم. آتيه در رفت. خیالت راحت. پيرمرد بمی آفت نداره... مشکلی پيش اومده؟&lt;br /&gt;نيلوفر: می خواستم بگم شام بياين پيش ما... خوشحال می شم ببينمتون...&lt;br /&gt;محمودی: نه ممنون، يکم خستم، ترجيح می دهم که کمی استراحت کنم. عوضش، فردا شما، شام بياين اينجا...&lt;br /&gt;هر طوری راحتيد...&lt;br /&gt;.....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گوشی را گذاشت، دستی به موهای سفيدش کشيد و سرش را به ميان دو دستش گرفت... دلش نمی خواست به هيچ چيز فکر کند، درد سرتاسر وجودش را گرفته بود. اشک امانش نمی داد. ای کاش حداقل مریم پیشش بود. نه همان بهتر که رفت و این روز را ندید.&lt;br /&gt;به سراغ آرشيو نوشته هايش رفت. هميشه وقتی دلش می گرفت از ميان آنها فال می گرفت و ورقی را می خواند... این بار، برگی برآمد که تاريخش به 2 فروردین 1385، يعنی 41 سال پيش، باز می گشت که عنوان خلاقیت را بر خود داشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;و خدا طبيعت را بر اساس تکرار ساخت، تا دريا، موج هايش را، جنگل، برگ هايش را، انسان، کودکانش را و اجسام ذراتشان را تکرار کنند و در همان زمان، خلاقيت را از درگاه خود بيرون راند. تنها اين صفحات سفيد است که تکرار می گردند. و جهش های آن، تنها ورود به صفحات سفید ديگر است. حتی نامعمول ترین لحظات آدميان که تحت عنوان عشق بيان می شود، نيز قصه ای اين چنين دارد، چنانکه خود بدل به ثباتی مرگ آور می شود..... و همين امر، ماهيت دروغينش را آشکار می سازد، که سوار بر قطاری است که به نيستی اش می انجامد...&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به خاطر آورد که اين نوشته ها را بر روی سنگی در کنار دریا، بر روی کاغذ آورده بود... دستش را بر نرمی کاغذ کشيد و آهی قرض کرد...&lt;br /&gt;اين نوشته به آغاز آشنايی اش با مريم بازمی گشت. آن روزها ميان دو سنگ گير کرده بود. ماندن با مريم برايش حکم ايست کامل را داشت، که در مقابل خوی لجام گسيخته و بی و سر پايش قرار می گرفت. دلش پيش اولی بود و سرش در فکر دومی، ايمانش نيز همينطور. اما نمی دانست که چرا همنشينی با اين دختر همواره موجب رنگ باختگی همه چيزش، عشق، ايمان، و احساسش می گشت. شايد اين تنها هوسی کوتاه و مقدمه ای بر ثباتی مرگ آور بود... شاید این طعم گس زندگی عادی بود... و شاید گرفتاری یک نیمه عشق پنهانی...آشنايی شان عجيب به نظرش می رسيد... یک مرد پرهياهو در مقابل سکوتی آرامش بخش...&lt;br /&gt;پيش از اين، تصور چنين ديداری هم برايش ممکن نبود. اما واقعيت، مسير سرنوشت را هم می پيمود. نمی دانست، نمی دانست که چگونه از اين برزخ هستی شناسانه فرار کند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-5074672361682337094?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/5074672361682337094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=5074672361682337094' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5074672361682337094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5074672361682337094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2009/03/blog-post_31.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت هفتم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SdH0SYmMAeI/AAAAAAAAAZ4/C-2m9-hTvd8/s72-c/SadMan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-5287996292811995811</id><published>2009-03-03T01:30:00.000-08:00</published><updated>2009-03-03T02:20:46.648-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شيعه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نظام جنسيت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قرآن'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='وسايل الشيعه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر حسام الدین آشنا'/><title type='text'>انتشار يک مقاله جدید از مؤلف: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/Sa0DRjFxh3I/AAAAAAAAAZo/nDHVoeRdtc0/s1600-h/cover.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5308903135751800690" style="WIDTH: 285px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/Sa0DRjFxh3I/AAAAAAAAAZo/nDHVoeRdtc0/s400/cover.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;مقدمه:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دنيای سکسواليته، دنيای نشانه هاست. نشانه هايی که دال ها و مدلول هايش در يک بستر بيوفرهنگی ساخته و پرداخته می شوند. به بيان ديگر نرها و ماده های انسانی با اتکاء به زمينه بيولوژيک و ژنتيکی خود، در فضای فرهنگی تنفس می کنند که عوامل آن، تعريف ساز دال ها و مدلول های جنسی هستند. نظام جنسيت از شناخت تا مرگ، همواره به تبيين و تعريف زنانگی و مردانگی و ارتباط ميان آن دو می پردازد و جامعه را بر مبنای اين سه گانه بنا می کند. اين فرآيند ساخت همواره شامل دوری است که هيچ نقطه آغازی بر آن متصور نيست: زن و مرد فهم می شوند، انتظارات شکل می گيرد، اين دو جنس، ارتباطی ديالکتيک گونه را برقرار می نمايند، دال های بيو فرهنگی نظام جنسيت شکل داده می شوند و اذهان نرها و ماده ها با "مشاهده" دال ها به سوی مدلول هايی حرکت می کنند که کاملاً در ميانه زيست ـ فرهنگ صورت يافته اند و...&lt;br /&gt;به زبان ديگر، ويژگی های بدنی و خوی مرد يادآور نمونه ای از طيف استروتايپ مردانگی جامعه است که زن را می آرامد. و از طرف ديگر سيمای زيبا و اندام ويژه زن در کنار آرايش بدنی و پوششی او، خاطره ساز نمونه ای از طيف الگوی مرجع زنانگی جامعه است که مرد را می فريبد و بدين ترتيب يک کامجويی بيوفرهنگی ميان آن دو شکل می گيرد.&lt;br /&gt;در اين ميان، رسانه ها و نهادهای فرهنگ آفرين با اتکاء به نهادهای اجتماعی، از جمله عواملی هستند که آن طيف الگوی مرجع و "فضای فهم مدلولی" آن را ايجاد می نمايند. در همين راستا، اديان نيز با تکيه بر رسانه هايی چون کتب مقدس و سيستم توسعه نهادينه خود، هم بر شکل گيری دال های جنسی مؤثرند و هم مدلول های آن را صورت می دهند. بر چنين اساسی است که نگارنده نيز در اين مقاله به بررسی شيوه ها و استراتژی هايی پرداخته که آيين منظور يعنی شيعه دوازده امامی برای خلق و نگهداشت نظام جنسيت مطلوب خود در کتب و گزاره های مقدس خويش بکار برده است.&lt;br /&gt;شيعه دوازده امامی، آيينی است که پس از وفات پيغمبر و دخترش توسط دوازده نفر از مقدسين در طی يازده نسل امتداد يافته است. در حقيقت اگر گستره زمانی گزاره های مقدس اهل سنت به دوران زندگی پيامبر (و صحابه اش ) منحصر است، طيف تقدس شيعه پس از وفات پيغمبر در سال 11 هجری به طور رسمی تا 318 سال بعد (پايان غيبت صغری امام دوازدهم) ادامه پيدا می کند. اين دوره تقدس طولانی و ظهور پی در پی شخصيت ها و روايت های تاريخی و اسطوره ای در اين آيين، دو امر را به خوبی خاطر نشان می سازد، که اولاً شيعه اثنی عشری پتانسيل بسيار بالايی در متون و گزاره های مقدس خويش دارد و ثانياً رهبران شيعی فرصت زمانی وسيعی برای بررسی جوانب گوناگون زندگی مؤمنان، و ارائه راه کارهای ممکن به آنها داشته اند. همين امر سبب شده که ايشان با توجه به اهميت بلامنازع نظام جنسيت در جامعه اسلامی، تأکيد قابل ملاحظه ای را نصيب آن بکنند و ابعاد متفاوتش را مورد تحليل و توصيه قرار دهند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;چکيده مقاله: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سبحان رضایی ــ دکتر حسام الدين آشنا&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اين مقاله به دنبال توصيف و بازنمايی نظام جنسيت (سکسواليته) شيعی است و برای اين منظور از رويکرد ميشل فوکو در کتاب تاريخ جنسيت بهره گرفته و در بستر متون مقدس شيعی بکار برده است. از نظر نويسنده، نظام جنسيت را می توان يک مفهوم دينی تلقی کرد و آن را نظامی گفتمانی دانست که در يک بستر زيست ـ فرهنگ مطرح شده و دارای هر چهار کارکرد مدل آجيل پارسونزی نيز می باشد. برای اين تحليل، قرآن کريم (همراه با تفاسير ائمه معصومين و علماء شيعي) و کتاب النکاح وسايل الشيعه به عنوان مبنای کار تعيين شدند و از ديگر کتب حديثی همچون الکافی، من لايحضره الفقيه، تهذيب الاحکام، علل الشرايع و طب الائمه برای تکميل دامنه نمونه های تحقيق استفاده گرديد. در نهايت نمونه تحقيق بدست آمده عبارت بود از 75 آيه قرآن کريم و 288 حديث شيعی که دارای مضامينی مجزا و غيرتکراری بودند. پس از آن، پژوهشگر به دسته بندی دقيق نمونه های پژوهش بر مبنای موضوعاتی معين پرداخته و بعد به توصيف آنها نشسته است. نتايج اين تحقيق، چنين نشان می دهد: (1) نظام جنسيت شيعه، اهميتی بلامنازع در آيين شيعه دارد، چنانکه تک تک جزئيات اين نظام توسط رهبران و متون مقدس شيعی مورد توصيه و تجويز قرار گرفته است. (2) نگاه مثبت شيعه به روابط جنسی، زمينه آشکاری را در تشويق اين نوع ارتباط غيرکلامی و روش های آن پديد آورده است، که در اين ميان، آيه 223 سوره بقره اهميتی تعيين کننده دارد. (3) در بينش شيعی تولد انسان جزئی از فضای خلقت و نشانه ای از حکمت و قدرت پروردگار است که در کنار آيات ديگری چون شب و روز، خورشيد و ماه، آسمان و دريا و ... قرار می گيرد و فهم دينی آن نيز از چنين همنشينی بر می آيد. (6) مذهب شيعه در متون مقدس خود به تعريف الگوها و مرزهای نظام جنسيت پرداخته و استراتژی های گوناگونی را برای محافظت از هر کدام تعيين نموده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کليدواژه ها:&lt;/strong&gt; نظام جنسيت، شيعه، قرآن، وسايل الشيعه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برای دستیابی به اصل مقاله بر روی لينک زیر کليک نماييد: &lt;strong&gt;&lt;a href="http://shistu.org/files/fa/pdf2/shiitestudies/Sh-22/Shie%20Shenasy-22-4.PDF"&gt;نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-5287996292811995811?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/5287996292811995811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=5287996292811995811' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5287996292811995811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5287996292811995811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='انتشار يک مقاله جدید از مؤلف: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/Sa0DRjFxh3I/AAAAAAAAAZo/nDHVoeRdtc0/s72-c/cover.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-8352871365406601758</id><published>2008-06-25T07:29:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:04.746-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آينده'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد بیست و شش'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطالعات فرهنگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قسمت ششم'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت ششم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SGJZVuzK3MI/AAAAAAAAALk/2TWIdsK3-G0/s1600-h/Death+letter+1406.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5215829548323232962" style="CURSOR: hand" height="341" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SGJZVuzK3MI/AAAAAAAAALk/2TWIdsK3-G0/s400/Death+letter+1406.gif" width="359" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با رفتن بچه ها، محمودی نيز آرام آرام از پله ها بالا رفت. در تمام اين مدت، نامه زير دست پيرمرد در جيبش قرار داشت و روی چماله اش نشان از نقش سنگ صبور آن را نشان می داد. اما هنوز هم محمودی نمی توانست آن را باز کند. شايد، جرأتش را نداشت. چرا که باز کردن اين نامه، می توانست زندگی و حيات تنها پسرش را هم از او بگيرد. درست است که هنوز برايش چيزی مشخص نبود. اما ذهن هميشه بدبين او، بدترين اتفاق ممکن را تصور می کرد. اين نامه حتی می توانست، حامل خبر بهبودی علی باشد، و يا آنکه تنها ياد... در تمام اين مدت که از دريافت نامه اول می گذشت، محمودی سعی کرده بود، شدت نگرانی اش را با گفتگو و صحبت با نوه و عروسش برطرف کند. اما آنها مرهم چندان مؤثری نبودند، چراکه چهره خودشان هم مملؤ از اميد و ترس بود.&lt;br /&gt;به پشت درب خانه اش رسيد. همان دسته کليد کذايی را از توی جيبش درآورد و با يکی از کليدهای آن، قفل درب را باز کرد. نامه را از جيبش در آورد و با نگاهی نگران و يأس آور بدان نگريست. پشت اين پاکت چه می توانست باشد.. ديگر تحمل انتظار را نداشت، همراه با درآوردن کفش هايش، پاکت را هم دريد، درب را پشت سرش بست. همانجا نشست و کاغذ تا شده را باز کرد و از ترس، آن را بلند بلند خواند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;جناب آقای محمودی&lt;br /&gt;با سلام&lt;br /&gt;بر ما وظيفه است که از صبر و همت شما در حمايت از ايران اسلامی کمال تشکر و قدردانی را داشته باشيم. فرزند رشيد شما، در جبهه های حق عليه باطل، نقشی حياتی و تعيين کننده را ايفا نمود. او در عمليات های گوناگون، توان فکری و يدی خود را بکار بست تا از خاک های اين وطن دفاع کند. (اين فعل های گذشته، صدای پيرمرد را لرزان می کرد، او بر اين تصور بود، که اين گونه مقدمه چينی، نشانه يک فاجعه بزرگ است) در تاريخ پنجم تيرماه 1426، فرزند رشيد شما از ناحيه سينه مورد اصابت گلوله قرار گرفت ولی با تلاش های تيم متخصص پزشکی تا ديروز (4 تيرماه) به حيات ادامه داد، که متأسفانه اين جريان با يک تشنج پيش بينی نشده مواجه گشت و فرزند شما...&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نامه از دستان پيرمرد به زمين افتاد. اشک تمام صورت و صدای هق هقش، تمام خانه را پر کرده بود. مرگ پاسخی بود به سی سال تلاش او در پرورش فرزندش و جنگ سرنوشتی بود بر جامعه فرسوده اش. چه چيزی از اين تلخ تر ممکن بود. چگونه می توانست اين خبر را به عروس و نوه اش اطلاع دهد و آن همه اميد را به يخی يأس آور بدل نمايد. ديگر نمی توانست تحمل کند. معده اش به هم ريخته بود. نامه را به گوشه ای پرت کرد و به دستشويی رفت...&lt;br /&gt;روبروی آينه ايستاده بود. فکر می کرد بعد از اين سی و پنج سال زندگی با اين کودک، چگونه می تواند دوباره تنها بزيد. باز هم مانند جوانی اش تنها و بی کس گشته بود. ظرف دهه گذشته تمام اعضای درجه اول زندگی او، پدرش، مادرش، همسرش و اکنون پسرش را سرنوشت ربوده و حال تنها يک پير خسته از آن قافله بر جای مانده بود. ديگر چه می توانست بگويد.&lt;br /&gt;شير آب را باز کرد، صدای آب با صدای هق هق گريه اش همراهی می کرد و او را دلداری می داد. خودش به جهنم، با زن و بچه علی چه می توانست بکند. اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را بدان ها بدهد.&lt;br /&gt;ناگهان زنگ درب به صدا درآمد. که می توانست باشد؟ در اين بدترين لحظه زندگی يک پدر، کدام مزاحمی وارد شده بود؟ اگر مريم يا نيلوفر بودند، چگونه می توانست ....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-8352871365406601758?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/8352871365406601758/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=8352871365406601758' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8352871365406601758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8352871365406601758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت ششم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SGJZVuzK3MI/AAAAAAAAALk/2TWIdsK3-G0/s72-c/Death+letter+1406.gif' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-6144009596127041941</id><published>2008-06-03T23:47:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:04.860-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آينده'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قسمت پنجم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطالعات فرهنگی'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت پنجم</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SEY727BW8tI/AAAAAAAAALc/wMQbTfT5xFQ/s1600-h/Maryam.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5207915833842922194" style="WIDTH: 287px; CURSOR: hand; HEIGHT: 356px" height="356" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SEY727BW8tI/AAAAAAAAALc/wMQbTfT5xFQ/s400/Maryam.JPG" width="231" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سکانس هشتم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فردای آن روز، آقای محمودی که برای خريد به سوپر مارکت رفته بود، نيلوفر و آتيه را هم در مغازه ديد و پس از خريد خرت و پرت های مورد نياز، به همراه آن دو به خانه بازگشت. وقتی به جلوی درب سبز رنگ مجتمع رسيد، متوجه شد که پاکت نامه ای در صندوق پستی ساختمان انداخته شده است. به هوای تعارف و احترام، مادر و دختر را زودتر داخل فرستاد و با يک حرکت سريع، نامه را برداشت و در جيب کت سرمه ای اش قرار داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سکانس نهم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سپس همگی از پله های پارکينگ پايين رفتند. درب آن را باز کرده و وارد فضای سوت و کور پارکينگ شدند. پيرمرد، عروس و نوه اش را به سمت انباری واحد ساختمانی اش برد و در جلوی آن ايستاد. آنگاه دستش را در جيب شلوارش فرو بُرد و پس از کمی جستجو، يک دسته کليد بزرگ را درآورد. دسته کليدی که شايد صاحب سی کليد بود. سپس، وسايل خريد را بر زمين گذاشت و شروع به عوض کردن کليدها و يافتن کليد اصلی نمود. بالاخره، پس از يکی دو دقيقه اين طرف، اون طرف کردن کليدها، کليد پيدا شد و بواسطه آن درب انباری نيز بازگشت. فضای تاريک انباری، آتيه را برانداشت که به دنبال کليد برق بگردد و نهايتاً آن را در پشت درب باز شده انباری پيدا کرد و روشن نمود. لامپی 40 وات و بی رنگ پديدار شد، که خود سبب نمايان شدن انبوه گرد و غبار انباری گشت. پيرمرد گام به درون گذاشت و پس از طی چند متر در ميان وسايل قديمی، جلوی کوپه ای ايستاد که با يک پارچه کِرِم رنگ پوشانده شده بود. به آرامی خم شد و گوشه پارچه را گرفت و در حالی که سعی می کرد برای ادامه کارش، فضای لازم را ايجاد نمايد، کمی خود و آتيه و نيلوفر را که اکنون پشت سرش ايستاده بودند، به عقب راند، سپس، پارچه را به آرامی کنار زد. اما همين حرکت ساده نيز سبب شد که اتاق انباری دوباره پر از گرد و غبار شود. چنانکه همگی به سرفه افتاده و دستان خود را جلوی صورت و دهانشان گرفتند.&lt;br /&gt;پس از آنکه فضا کمی تلطيف و قابل تنفس شد. محمودی به تابلوهای همسر مرحومش که روی زمين پشت سرهم چيده شده بودند، اشاره کرد: «اين ها کارهای مريم است که در طول چهل سال زندگی مشترکمان کشيد. البته چندتا از نقاشی های دختری اش هم در ميان بقيه هست. از روی تاريخ پايين طرح ها می توان به زمان دقيق کشيده شدنشان پی برد.»&lt;br /&gt;در اين ميان، نيلوفر که در پشت دخترش ايستاده بود، به جلو آمد و روبروی رديف تابلوها به جلو خم شد و يکی يکی تابلوها را وارسی نمود. زيبايی نقاشی ها فوق العاده بود. مريم در سبک های گوناگون امپرسيونيستی، اکسپرسيونيستی، مينياتور و رئال به طراحی و تصويرگری پرداخته بود. تنوع سبک و کيفيت کارهای مريم نشان از نبوغی عميق در خالقش را نشان می داد که معطوف به تصويرکردن طبيعت و چهره های گوناگون بر بوم کاغذ گشته بود. نيلوفر در گشت و گذار ميان تابلوها، روی تابلوی نهم توقف کرد و آن را از ميان ديگر تابلوها بيرون کشيد. نقاشی، لب ها، بينی و يک چشم زن زيبارويی را نشان می دهد که در حال اشک ريختن بود. تمام طرح بوسيله رنگ های پاييزی کشيده شده و چشمان زن به افق راست خود خيره شده بود. در چشمان زن، غم و ناراحتی بسياری موج می زد. در اين حال، محمودی به تابلو اشاره کرد و گفت، عکس خودشه... روز قبل از مرگش، اين رو کشيد، به تاريخش نگاه کن. نيلوفر به پايين نقاشی چشم دوخت. مريم تاريخ طرح را بر نوزده مرداد 1419 ثبت کرده و در کنارش به آرامی نوشته بود: آخرين من. پيرمرد ادامه داد: «روز وفاتش که يادت هست، درست 24 ساعت قبلش، اين پرتره را از خودش کشيده بود. آن روز من دانشگاه بودم، ولی علی کنار دستش نشسته بود. وقتی که از جنگ برگشت، می توانيم شرح مفصل آن روز را ازش بپرسيم.» نيلوفر که انگار جذب تابلو شده بود، با اجازه از پدرشوهرش آن را به خانه اش برد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-6144009596127041941?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/6144009596127041941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=6144009596127041941' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/6144009596127041941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/6144009596127041941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت پنجم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SEY727BW8tI/AAAAAAAAALc/wMQbTfT5xFQ/s72-c/Maryam.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-1861014796473363627</id><published>2008-05-21T15:36:00.001-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:05.024-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطالعات فرهنگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قسمت چهارم'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت چهارم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDSkB8BGPdI/AAAAAAAAALU/Ns_pOdnQ-po/s1600-h/Love.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202963822717320658" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDSkB8BGPdI/AAAAAAAAALU/Ns_pOdnQ-po/s400/Love.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سکانس هفتم: داخلي/ خانه علي محمودي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آقاي محمودي که در خانه عروسش به سر مي برد به صورت زيباي او نگاه کرد. چشم هاي مشکي، موهايي روشن، صورتي کشيده و قدي بلند، او را به زني زيبا بدل کرده بود... در حالي که او خود خالق زيبايي بود و طرح هاي بسياري را به تصوير مي کشيد. تنها نقطه تاريک اين موجود زيبا به خانواده اش بازمي گشت که همگي در زلزله 1397 تهران از بين رفته بودند. آشنايي آن دو به شبي در پانزده سال پيش مربوط مي شد که علي، وي را به عنوان دوستش به خانه آورده و به پدر معرفي نموده بود... آن شب، اگرچه صداي خوشحالي پسرش و عشق بازي او به گوش پيرمرد مي رسيد، اما هنوز به تناسب آن دو اطمينان نداشت... اما ماجراي امروز کاملاً متفاوت بود... اکنون، آن سه نفر، پيرمرد، نيلوفر و آتيه تنها کسان يکديگر بودند که در عين حال در انتظار بازگشت علي به سر مي بردند.&lt;br /&gt;پيرمرد رو به نيلوفر کرد و گفت: مي توني يک پرتره از من بکشي، حسابم مي کنما، مطمئن باش.&lt;br /&gt;زن با نگاه محبت آميزي پاسخ داد: «حتماً، اما دوست داري چه جور پرتره اي از خودت داشته باشي، تمام رخ، نيم رخ يا.... »&lt;br /&gt;پيرمرد گفت: «نه فقط مي خوام ببينم که زن زيبايي مثل تو، چه جوري من پيرمرد مي بينه و تصوير مي کنه.»&lt;br /&gt;نيلوفر: «بگذار اين سبزي ها رو توي يخچال بگذارم، الآن مي يام.»&lt;br /&gt;مدتي بعد، نيلوفر کارهاي آشپزخانه اش را انجام داد و به درون اتاق خوابش رفت، روبروي آينه اتاق ايستاد، موهاي لَخت و بلندش را با يک کش ساده از پشت بست و اطراف آن را شانه نمود ...&lt;br /&gt;در اين ميان، پيرمرد با صداي بلند پرسيد: «آتيه کي مي آد؟ دلم براش تنگ شده...»&lt;br /&gt;نيلوفر در حالي که داشت به دنبال شاسي نقاشي اش مي گشت، پاسخ داد: «انقدر زود، همين ديروز، اومد پيشتون...» پيرمرد با خنده ظريفي پاسخ داد: «عذر مي خوام، ولي خوشبختانه نوه ام ها...»&lt;br /&gt;دقيقه اي بعد، نيلوفر با غرور يک نقاش و وسايل آن، يعني يک شاسي و مداد ب 6 روبروي پيرمرد نشست ... قلم را به دست گرفت و کارش را شروع کرد. دست هاي ظريف او بر روي صفحه کاغذ مي لغزيد و ابروان پر پشت پيرمرد را به تصوير مي کشيد. محمودي در حالي که چايي داغي در دست داشت، به گل هاي سرخ کنار پنجره نگاه مي کرد.&lt;br /&gt;زن نقاش، پيشاني پيرمرد را بلند طرح کرد و چشمانش را درشت و پرنفوذ کشيد، بينی اش را درشت، ته ريشش را بصورتی منظم در تمام صورتش پخش کرد و موهای پر پشت و يک دست سفيدش را با فرقی وسط ترسيم نمود.&lt;br /&gt;نيلوفر روبروی مرد ايستاد و پرتره را تقديم کرد.&lt;br /&gt;پيرمرد، تصوير را به دقت نگاه کرد و گفت: «درست شبيه خودم، خانم نقاش واقعاً زيباست. می دم برام قابش کنند، می زنم توی خونه. بعد از رفتن مريم، همسرم، تمام تابلوهای قبلی خانه را جمع کردم تا من ياد اون نندازند. می دونی که اونم يک نقاش خيلی ماهر بود، توی اين چهل سال زندگی مشترک، ده تا پرتره از من کشيد. همانطور که ديده بودی، تمام خانه پر از نقاشی های او بود. حالا هم تابلوهاش توی زيرزمين است. اگر دوست داشته باشی، می تونم اون هايی را که نديدی، نشونت بدم. ولی به هر صورت، اين اولين تابلويی است که بعد از پنج سال به ديوار آن خانه قديمی می زنم.»&lt;br /&gt;نيلوفر، با لبخندی زيبا پاسخ پيرمرد را داد و گفت، حتماً می يام تا آثاری که از مريم خانم نديدم را هم ببينم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-1861014796473363627?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/1861014796473363627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=1861014796473363627' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/1861014796473363627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/1861014796473363627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_3188.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت چهارم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDSkB8BGPdI/AAAAAAAAALU/Ns_pOdnQ-po/s72-c/Love.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-4135663862877648099</id><published>2008-05-21T02:02:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:05.731-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اسلام'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نشانه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سوپر استار'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='محمد رسول الله'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ناپیدا'/><title type='text'>گزین گويه پنجم: سوپر استار ناپيدا</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDR9jMBGPcI/AAAAAAAAALM/3w-rlvwxBOI/s1600-h/Message.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202921512994487746" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDR9jMBGPcI/AAAAAAAAALM/3w-rlvwxBOI/s400/Message.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; مروری نشانه شناختی بر فيلم محمد رسول الله&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;نويسنده: سبحان رضايی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;مصطفی عقاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مصطفی عقاد (2005 – 1930) تهيه کننده و کارگردان سوری اصل هاليوود، معروفيت خود را بيشتر مديون فيلم هايی چون محمد: پيامبر خدا، عمرمختار و سری فيلم های ترسناک هالووين است. او که کودکی خود را در کشورهای اسلامی گذرانده بود در جوانی توانست در دانشگاه کاليفرنيای جنوبی (USC) تحصيلات خود را به اتمام رساند و پس از آن به کمک سام پکينپا وارد هاليوود شده و شغلی هم به عنوان تهيه کننده در شبکه سی.بی.اس آمريکا بيابد.&lt;br /&gt;پس از ساخته شدن فيلم ده فرمان که برداشت سينمايی خوبی از زندگی حضرت موسی بود، فيلم عيسی مسيح، در 1973، با موفقيت بسيار زيادی اکران شد، چنانکه توانست تعداد بيشماری از سينماهای سرتاسر دنيا را به اکران خود وا دارد. اين موفقيت چشمگير فيلم دينی و ديگر انگيزه های شخصی عقاد سبب شد که او تصميم به ساخت زندگی محمد (ص) بگيرد.&lt;br /&gt;او که پيش از اين، تجربه ساخت فيلم بلندی را در کارنامه خود نداشت، مسئوليت نوشتن سناريوی اين کار را به هری کريگ، که يک ايرلندی پروتستان بود، سپرد. کريگ بعد از صرف دو سال تحقيق بر روی اين پروژه، حاصل نهايی خود را برای تأييد به شورای پژوهش اسلامی دانشگاه الازهر مصر سپرد و توانست اعتماد ايشان و همچنين شورای شيعيان لبنان را هم بدست آورد.&lt;br /&gt;از طرف ديگر، آنتونی کوئين که قبلاً بازی در چنين فضايی را در فيلم لارنس عربستان تجربه کرده بود، پذيرفت که در شخصيت حمزه به ايفای نقش بپردازد. اما ساخت اين فيلم، بسيار مشکل تر از آنی بود که عقاد تصور می کرد. آن روزها، اين شايعه پيچيده بود که چارتون استون يا پيتر اوتول بازيگران احتمالی نقش محمد هستند. همين امر سبب شکل گرفتن اعتراضات بسياری شد که نهايتاً عقاد را واداشت، از روحانيون اسلامی، کسانی را به عنوان مشاوران تکنيکی کار برگزيند. از طرف ديگر هنگامی که فيصل، پادشاه عربستان به جمع مخالفين پيوست و مراکش را تهديد به قطع انتقال نفت به آن کشور، که پايگاه اصلی گروه بزرگ سينمايی عقاد بود، نمود، شاه حسن مجبور شد همکاری خود را با سينماگران قطع کند. پس از آن، عقاد توانست نظر سرهنگ معمر قذافی، پادشاه ليبی را به فيلم جلب و او را حاضر به پشتيبانی از اين پروژه کند. بدين ترتيب او بعد از اتمام سکانس های خود در مراکش، ادامه کار را در ليبی دنبال کرد و در اين مسير حتی از سربازان سرهنگ نيز در طيف سياه لشگران فيلم خود استفاده نمود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPqSMBGPYI/AAAAAAAAAKs/d9pTZEvQvjM/s1600-h/Mostafa+Akad.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202759592727428482" style="CURSOR: hand" height="336" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPqSMBGPYI/AAAAAAAAAKs/d9pTZEvQvjM/s400/Mostafa+Akad.jpg" width="255" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در اين ميان، عقاد که برای جذب مخاطب بيشتر، دو نسخه انگليسی و عربی از کارش تهيه می کرد، سکانس های هر دو فيلم را با بازيگران مختلف بصورت متناوب و پشت سر هم ضبط می کرد. او در نهايت توانست در 29 جولای 1976 نسخه انگليسی و سه هفته پس از آن، نسخه عربی را برای اولين بار در لندن، اکران نمايد.&lt;br /&gt;اما واکنش های مخاطبين در برابر اين فيلم، چندان رضايت بخش نبود. در غرب، سرمايه گذاری 35 ميليون دلاری قزافی در فيلم، سبب حساس شدن کار و واکنش منفی فضا به اثر عقاد شد. اين فيلم که در ابتدا با عنوان "محمد، پيامبر خدا" منتشر شده بود، با اظهار نارضايتی مسلمانان و دريافت تهديد بمب گذاری، مجبور شد نام خود را به رسالت تغيير دهد. با اين وجود، وقتی کار به ايالات متحده و کشورهای عربی رفت، بازخوردها، بد و بدتر شد. بسياری از آمريکاييان که با فيلمی روبرو بودند که شخصيت اصلی اش ديده نمی شد، آنرا اثری عاری از زندگی تلقی کردند، در مقابل شورای عالی مساجد جهان در مکه و مجمع ملی پاکستان هر دو فيلم را تحريم نمودند. دانشگاه الازهر نيز که قبلاً موافقت خود را با فيلمنامه اظهار کرده بود، اعلام داشت که اين فيلم، "توهين به اسلام" است. واکنش مسلمانان آمريکا هم چندان متفاوت نبود. گروهی از مسلمانان حنفی که توسط خليفه حماس عبدالخليص هدايت می شدند به ساختمان بنايی برث حمله کردند و بيش از 100 نفر را به گروگان گرفتند. آنها تنها يک خواسته داشتند: لغو نمايش فيلم عقاد. به همين دليل، اولين نمايش فيلم عقاد در آمريکا تنها تا دقيقه 35 ادامه داشت و ادامه آن بخاطر وجود "يک مشکل کوچک سياسی" لغو شد.&lt;br /&gt;با اين وجود بسياری از تماشاگران عادی و برخی از منتقدين، فيلم را پسنديدند، چنانکه منتقد سينمايی نشريه ورايتی، آنرا از نظر تکنيکی، گيرا و پر ابهت خواند.&lt;br /&gt;اثر "رسالت" چه در نسخه انگليسی خود و چه در نسخه عربی اش که با عنوان الرساله منتشر شده و ديالوگ هايش، زمان فيلم را 30 دقيقه طولانی تر کرده بود، نه يک روايت صرفاً تاريخی از زندگی پيامبر اسلام، بلکه يادآور عظمت و شکوه فيلم های کلاسيکی چون لارنس عربستان (ساخته ديويد لين) بود. صحنه های نبرد و تحرکی که در فيلم گنجانده شده بود، حالتی حماسی به آن می داد و موسيقی ويژه اش بر زيبايی آن می افزود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در مجموع، آثاری که چنين سوژه های حساسی را بر می گزينند، همواره بازخورد های غيرعادی دريافت می کنند. پيش از اين مقامات و روحانيون مسيحی نيز سعی کرده بودند برای به تصوير کشيدن مسيح، محدوديت هايی را اعمال کنند، اما وقتی به منافع و مزايای رسانه های جديد پی بردند، نگرش خود را تغيير داده و خلاقانه تر وارد عرصه سينما شدند. در مقابل کشورهای اسلامی که اصلاً با اين نوع موضوعاتی غريب بودند، مقاومت های بيشتری از خود نشان دادند. ولی، مسلمانان آمريکايی که خود در چنين فضايی رشد کرده بودند، از وسايل ارتباطی مدرن برای ارائه خاطرات تاريخی خويش بهره گرفتند و روايت های قابل قبولی از آنها به دنيای امروز ارائه کردند.&lt;br /&gt;پس از نمايش آثار عقاد در 1976 تا اين اواخر ديگر هيچ اثر سينمايی به زندگی پيامبر اسلام نپرداخت. اما در نوامبر سال 2004، انيميشن "محمد، خاتم الانبياء" (ساخته ی ريچارد ريچ) در ايالات متحده اکران شد. اين کار که با سرمايه گذاری شرکت بين المللی بدر صورت گرفته، توانسته است نظر علماء اسلام در دانشگاه الازهر را هم به خود جلب کنند، که اين امر شايد بخاطر ماهيت کارتونی آن و فاصله قابل ملاحظه اش با واقعيت باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محمد، پيامبر خدا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سه مرد، سه پيام رسان فيلم را شروع می کنند. اين سه سوار که با هم حرکت می کنند با فرياد الله اکبری از هم جدا شده و هر کدام به راه خود می روند. آنها مأمورند تا پيام محمد (ص) را به امپراتوری های بزرگ آن روز خاورميانه برسانند و آنها را دعوت به دين اسلام گردانند. يکی از آنها سراغ هراکليوس و روم می رود، ديگری به قصر خسرو پرويز پا می گذارد و سومی نيز موکواکيس، امپراتور مصر را ملاقات می کند. اين شروع با سوال هراکليوس و پاسخ آن فرستاده به پايان می رسد: «محمد، فرستاده خدا، کی چنين اختياری به او داده ...... خداوند محمد را از راه رحمت به راهنمايی بشر فرستاد.» پس از اين است که تيتراژ آغاز می گردد.&lt;br /&gt;تماشاگر به سال ها پيش يعنی زمان شروع رسالت پيامبر بازمی گردد. در اين ميان نريشن، تصاوير، ديالوگ ها و شخصيت پردازی ها همه و همه توصيفگر آن روز شهر مکه اند. ابوطالب، عموی پيامبر در چارچوب دری ايستاده است که زياد، فرزند خوانده رسول الله به سوی او می آيد تا از محمد سوال کند، ابوطالب که از او خبری ندارد، پاسخ عجيبی می دهد: «.... مردان از بالای کوه، دنيا را بهتر می بينند.» دوربين به بالای کوه می رود و تا درون غار، پيش می آيد، تصوير به سياهی می گرايد و اين صوت به گوش می رسد، اِقرا، بِسمِ رَبّکَ الَّذیِ خَلَق ....» عقاد، اينگونه لحظه اولين وحی محمد را به دنيای سينما می کشاند. اما اين پيامبر نيست که اطرافيانش را از خبر رسالتش آگاه می سازد، بلکه اين بازيگر زياد است که در اين صحنه، وظيفه ی سخنگويی اين شخصيت بزرگوار اما ناپيدا را بر عهده دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPv7sBGPbI/AAAAAAAAALE/n5JfbkzqyKQ/s1600-h/Message.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202765803250138546" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPv7sBGPbI/AAAAAAAAALE/n5JfbkzqyKQ/s400/Message.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ممنوعيت تصويری که علماء اسلام بر عقاد تحميل کرده اند سبب شده که نماد شخصيت هايی چون پيامبر، زنان و کودکان او و صحابه بزرگش هيچکدام اجازه حضور بارز سينمايی نيابند. در اين ميان، افرادی مثل زياد، حمزه و يا بلال حکم سخنگويانی را يافته اند که در سکانس های مختلف بجای سوپر استار فيلم حرف می زنند. اما متود توصيفی که عقاد از ايشان در پی گرفته است، تأثير شگفت انگيزی بر ساخت هنری او بر جای می گذارد. محمد (ص) در جايگاه مخاطب می نشيند، حمزه به چشم بيننده نگاه می کند و با پيامبر سخن می گويد. گاهی نيز نقش های تاريخی پيغمبر به ديگران سپرده می شود، فرماندهی جنگ بدر که در نسخه حقيقی اش توسط رسول الله صورت گرفته، اين بار در نسخه سينمايی خود به دستان حمزه سپرده می شود. آری هيچ وقت نمی توان، اسطوره های بزرگ را به تصوير کشيد، چراکه اين بازتاب، مرگ آن نماد فرهنگی را به دنبال خواهد داشت. شايد از نظر سازندگان فيلم، اين نشانه نامرئی بهتر می توانست شخصيت بزرگترين اسطوره مسلمانان را به ذهن متبادر کند. اين روش، بازتاب همان ابهامی است که همواره در زندگی ما وجود دارد. ابهام است که تقدس را برای ما خلق می کند و رنگ و لعابی بس درخشنده به آن می بخشد. ابهام است که انا بَشرٌ مثلکم را دست نيافتنی می کند. حال اگر سينمای هاليوودی بخواهد اين شيشه تار را بشکند، چرا حافظان سنت نبايد در برابر آن بايستند؟ اين راهبرد، چيز چندان عجيبی هم نيست. ما از حوزه های دم دستی مثل تبليغات تجاری و پروپاگاندا گرفته تا عبادت و اسطوره پروری های روزانه خود همواره از آن استفاده می کنيم و در واقع کارکرد ابهام، همين است. اين ذهن است که از ويترين دال به عمق مرجع حرکت می کند. حال در اين فيلم، "دال" خود دوربين (مخاطب) است و مرجع، پيامبری است که به دنبال مساوات، نيکوکاری، توحيد و خداپرستی در مکه و مدينه گام بر می دارد و رد پا برجا می گذارد. اساساً سازندگان اين فيلم سعی کرده اند از مسلمانان اوليه چهره ای آسمانی را به تصوير بکشند اما انگار در وسايل ايشان، هيچ دال بهتری جز چشمان بيننده برای سوپراستار فيلم پيدا نمی شده است.&lt;br /&gt;پس از صحنه غار حرا و ايمان آوردن جمعی از مکيان، عقاد به شرح و وصف اذيت و آزار مسلمانان بدست کفار می پردازد و در دو سکانس عمده که يکی شکنجه بلال به دست اميه و ديگری شکنجه گاه ضعفاء در مکه است به اين موضوع می پردازد و نمونه ای دراماتيک از اين جريان تاريخی را خلق می نمايد.&lt;br /&gt;چند پله آنطرف تر در جنگ بدر، اهل مکه که شب پيش از نبرد به پايکوبی و ميگساری مشغول بوده اند، با لباس های رنگارنگ در برابر مسلمانانی که يکسره سفيد پوشيده اند، قرار می گيرند. اين جنگ به فرمان خدا و با اعلام قواعد خاص اسلام در هنگام جنگيدن، که زنان، کودکان، کشاورزان، درختان و بي گناهان را از درگيری و آسيب دور می دارد، شروع می گردد. در صحنه های ضد و خورد فيلم که در جريان جنگ های بدر و احد به خوبی ديده می شود، همواره سعی شده که اثر در حد و اندازه نمونه های برجسته آن روز سينما تهيه شود و از منظر تکنيکی، فيلم، نمونه ای قابل قبول باشد.&lt;br /&gt;ديگر خصوصيت ويژه ای اين فيلم، پرداخت خاص زنان در آن می باشد. از زنان پيامبر، هيچکدام جز خديجه که يکبار هنگام اسلام آوردنش و يکبار هم هنگام مرگش، مخاطب از او خبردار می شود، ديگر ذکری به ميان نمی آيد. حتی وقتی که توده جمعيت اطراف رسول الله را می گيرند، زنان در حاشيه قرار گرفته و نزديک پيامبر ديده نمی شوند. در مقابل در ميان اهل مکه، هند همسر ابوسفيان يکی از چهره های اصلی فيلم و از دشمنان برجسته محمد (ص) می باشد. از طرف ديگر در چند مجلس جشنی که در ميان ايشان برگزار می شود، ما زنان رقاصی را هم مشاهده می کنيم که در بين کفار به رقص و پايکوبی می پردازند.&lt;br /&gt;اما شواهد تاريخی، درب های بسته ديگری را هم باز می کنند. محمد(ص) بر خلاف مسيح، شخصيتی زاهدمسلک نداشت، چنانکه تعدد ازواج او و سخنانش پيرامون زنان، اين امر را به خوبی نشان می دهد. اما چه چيزی باعث شد که عقاد زنان را تقريباً از جانب رسول الله حذف کند؟&lt;br /&gt;از طرف ديگر فيلم "رسالت" در مورد مؤمنان اهل کتاب، رويکرد منحصر به فردی دارد. برخلاف مسيحيان که حداقل چندين بار در طول فيلم به تصوير کشيده می شوند، هيچ شخص يهودي در طول فيلم جای نمي يابد. اما پيامبر و ياران او بارها و بارها از حقوق مساوی يهوديان و مسيحيان با مسلمانان در مدينه و ضرورت احترام به ايشان و آيين شان سخن می گويند. ولی در مورد درگيری ها و ضد و خوردهای مسلمانان صدر اسلام با يهوديان، اثر همچنان خود را ساکت نگه می دارد.&lt;br /&gt;در جای جای فيلم، عقاد بر اين نکته تأکيد می کند که پيامبر از خشونت و از شمشير متنفر بوده و استفاده از آن را تنها برای دفاع و احقاق حق جايز می داند. در صحنه هايی چون هنگام تصميم گيری ايشان برای جنگ بدر و يا تسليم شدن کفار و ورود مسلمانان به مکه، اين مفاهيم به خوبی نمايان است. در پايان فيلم، نريشنی که پس از اذان بلال بر روی خانه کعبه، بيان می شود، دوباره بر پيام انسانيت پيامبر و عدم انتقام او تأکيد می کند و حمايت از ضعفاء، مساوات فررزندان آدم و قيامت را يادآوری می کند. فيلم "رسالت" با نمايش تصاويری از مساجد مختلف دنيا به پايان می رسد و در نهايت آسمان سرخی با اين جمله نمايان می گردد: «پيروزی بر قلوب آدميان.»&lt;br /&gt;اثر عقاد را از ديدگاه های مختلف می توان بررسی کرد. در واقع اين کار بر آمده از نگاه خاص يک مسلمان مدرن به خاطرات تاريخی خويش است که تلفيقی عجيب را پديد آورده است. عقاد در فيلمش بيش از همه بر همخوانی اسلام و مسيحيت تأکيد می کند، چنانکه از همان صحنه های اول فيلم، به هراکليوس امپراتور روم، بيش از خسرو و موکواکيس پرداخته می شود و بصورت تلويحی نگاه مثبت او به اسلام اظهار می شود. از طرف ديگر در سکانسی که مسلمانان پيش پادشاه حبشه می روند، جعفر سخنگوی مسلمانان بر تشابهات اسلام و مسحيت دست می گذارد و با خواندن آياتی از سوره مريم، تأييد و تأکيد اسلام بر مسيح و آيين او را يادآور می شود. پس از اين پادشاه، نتيجه ای خاص می گيرد: "آنچه عيسی می گويد و آنچه محمد شما می گويد، مثل دو شعاع نور از يک چراغ است ..... تفاوت بين ما و شما فاصله ای به باريکی همين خط است.»&lt;br /&gt;از طرف ديگر، با آنکه پيامبر بارها و بارها در طول رسالتش از عدم رهبانيت خود و دينش سخن می گويد، و سيره های متفاوتی که درباره ايشان نوشته شده، او را شوهری نيکو و برجسته نشان می دهد، اما عقاد در روايت خود ترجيح می دهد که محمد (ص) را بنا به انتظار مسيحيان از پيامبران و مقدسين، زاهد و تارک لذات دنيا معرفی کند.&lt;br /&gt;اين فيلم، نسخه ای از زندگی پيامبر است که خوانايی بيشتری با مسيحيت و مدرنيته دارد، در حالی که تفاوت های آنها را مسکوت می گذارد. "رسالت" بر تساوی مردان و زنان، آزادی انسان ها و بردگان، ضرورت دستگيری از ضعفاء، محبت به همسايه و قرآن به عنوان تنها معجزه رسول الله تأکيد می کند و عقاد نيز در مصاحبه ای که پس از نمايش فيلمش در 1976 انجام داد، منظور خود را چنين بيان می کند: «من اين فيلم را همچون پلی در دره ميان دنيای اسلام و جهان غرب می نگرم....» &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPsJ8BGPZI/AAAAAAAAAK0/_sIlgeTgLu0/s1600-h/Mohammad+Rassoul+Allah.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202761650016763282" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDPsJ8BGPZI/AAAAAAAAAK0/_sIlgeTgLu0/s400/Mohammad+Rassoul+Allah.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سال 2004 بعد از گذشت حدود 30 سال از نمايش فيلم، علماء الازهر مصر دوباره بر تأکيد خود از تحريم فيلم عقاد پای فشردند و عقاد يک سال پس از آن در حمله انتخاری مسلمانان به هتل اقامت او در اردن کشته شد. تراژدی مرگ عقاد در اين است كه قاتلين او مدافع چيزی هستند كه خودش تلاش داشت با هنرش آن سوء تفاهم ها را از بين ببرد. کشتن او، کشتن يک فرد عادی نيست بلکه مرگ نمادی است که بر تلفيق سنت و مدرنيته و همخوانی اسلام و غرب، بستر می گستراند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;منابع:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. احمدی، بابک، 1371، از نشانه های تصويری تا متن، انتشارات مرکز&lt;br /&gt;2. ضميران، محمد، 1382، درآمدی بر نشانه شناسی هنر&lt;br /&gt;3. پی استون، برايان، 1383، مفاهيم مذهبی و کلامی در سينما، ترجمه ی اميد نيک فرجام، انتشارات بنياد سينمايی فارابی&lt;br /&gt;4. ساسانی، فرهاد، 1380، نشانه های معنوی در سينما&lt;br /&gt;5. کرمی، مهران، 21 آبان ماه 1384، مرگ نمادها، روزنامه شرق&lt;br /&gt;6. خاتمی، محمد، 3 آذرماه 1384، سخنرانی در مراسم يادبود مصطفی عقاد، خبرگزاری مهر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;7. Bakker, Freek, 2006, The Image of Muhammad in The Message, the First and only Feature film about the &lt;span style="color:#000000;"&gt;Prophet of Islam, Taylor &amp;amp; Francis Group &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;br /&gt;8. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http://www.imdb.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;9. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.hollywood.com/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http://www.hollywood.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;10.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.wikipedia.com/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http://www.wikipedia.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;11.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://english.aljazeera.net/News/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http://english.aljazeera.net/News/&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;12.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.everything2.com/index.pl?node_id=124"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http://www.everything2.com/index.pl?node_id=124&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;13.&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/http/www.bbc.co.uk/persian/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000000;"&gt;http/www.bbc.co.uk/persian/&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-4135663862877648099?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/4135663862877648099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=4135663862877648099' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/4135663862877648099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/4135663862877648099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_21.html' title='گزین گويه پنجم: سوپر استار ناپيدا'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDR9jMBGPcI/AAAAAAAAALM/3w-rlvwxBOI/s72-c/Message.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-7662461725904205297</id><published>2008-05-19T01:23:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:05.880-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قسمت سوم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطالعات فرهنگی'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی – قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDE9R8BGPXI/AAAAAAAAAKk/dse1QvI8Hk8/s1600-h/Soldier.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5202006422967434610" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDE9R8BGPXI/AAAAAAAAAKk/dse1QvI8Hk8/s400/Soldier.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سکانس ششم: داخلی/ بيمارستان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دکتر سراسيمه از پله های بيمارستان بالا آمد، دکمه آسانسور را فشار داد و منتظر آمدن آسانسور شد. دستی بر موهايش کشيد و شروع به قدم زدن در جلوی در نمود. ناگهان درب آسانسور باز شد و پزشک به سرعت وارد اتاقک گشت و دکمه طبقه پنجم را فشار داد. آسانسور به سرعت به سمت بالا رفت و در طبقه پنجم ايستاد. دکتر وارد سالن شد و سراغ اتاق 57 را گرفت... وارد اتاق گشت... پيش از او سه پرستار و يک روبات بالای سر بيمار حاضر شده بودند. پرشک شروع به چک کردن دستگاه های حياتی بيمار می کند، بيمار همچنان بر تخت می لرزد... ناگهان، صوت يکنواخت دستگاه سنجش قلب بلند شد. قلب که از ايست قلبی بيمارش آگاه شده بود، سريع فرمان شُک داد. روباتی که کنار تخت ايستاده بود، کمی جلو آمد و دستانش را بر روی سينه عريان علی محمودی گذاشت... با عبور جريان الکتريسيته از دستان ربات، اولين شک به بيمار وارد می گردد، دکتر دستور شُک دوباره را می دهد... شُک دوم نيز وارد می شود، اما بيمار خيال بازگشتن ندارد.... شُک سوم... ولی باز هم چيزی تغيير نمی کند. برای دفعه چهارم، دکتر خود دستگاه شک را از دستان روبات جدا می کند و شک را به بيمار وارد می کند... اما مرگ، اين انسان را با خود ربوده است. پزشک می گويد، برای آخرين بار و پنجمين شک را وارد می کند...ولی بازگشت و احيايی در کار نيست.&lt;br /&gt;علی محمودی به سردخانه منتقل می شود. پزشک و پرستارها با قيافه هايی مأيوس به رفتن اين بيمار خوش سيما که با ترکش موشک پاره پاره شده و اکنون نيز به يک تکه گوشت بی روح بدل گشته است، نگاه می کنند... دکتر به سراغ تلفن می رود و شماره ارتش را گرفته و خبر مرگ علی محمودی را می دهد. مسئول تلفن بدون کوچکترين نشانه ناراحتی و تأسفی، از پزشک تشکر می کند و اطلاعات جديد را وارد کامپيوتر می کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-7662461725904205297?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/7662461725904205297/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=7662461725904205297' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/7662461725904205297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/7662461725904205297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_19.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی – قسمت سوم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SDE9R8BGPXI/AAAAAAAAAKk/dse1QvI8Hk8/s72-c/Soldier.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-6061649495671879235</id><published>2008-05-15T08:01:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:05.944-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یلدا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ميترا'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><title type='text'>گزين گویه چهارم: ميترا</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCxVK8BGPWI/AAAAAAAAAKc/M8N0TMxbqmE/s1600-h/szerdahelyi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5200625316103863650" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCxVK8BGPWI/AAAAAAAAAKc/M8N0TMxbqmE/s400/szerdahelyi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;خورشيد، اين روشنگر طبيعت انسانی، در آيين چليپا به دايره فرهنگ وارد شد و خود را در بستر مذاهبی چون ميتراييسم به جايگاه تقدس و پرستش رسانيد. اين منبع گداخت هيدروژنی در فرهنگ های باستانی زمين، نشان صليب را به عنوان اصلی ترين نماد خويش برگزيد و همراه پرتوانش منتشر ساخت. چنانکه پس از آن بود که مهر، هندو، بودا، زرتشت و مسيح، قداست خود را بدان گره زدند و ياد خويش را بر بستر صليب های چپ گرد، راست گرد و استوار بنا نمودند. ميترا چليپا را از برای خود برداشت، هندوييزم از رويش، کپی ديگری ساخت و نمونه ای را هم بر گردن فرزند ناخواسته اش، بودا آويخت. زرتشت و مانی هر دو در وصف ميترا و نشانش آوازها سرودند و نقش ها طرح کردند، ولی اين مسيح بود که خود را بر دار چليپايی آويخت تا خون و بدنش پس از شام آخر، بتوانند در عشای ربانی صاحبان صليب عيسوی را بيامرزانند. اما هيتلر، دو هزار سال بعد صليب مسيحايی را شکاند و با تکه هايش سبب مرگ پنجاه ميليون نفر را فراهم آورد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;br /&gt;ظلمت يا نور، امروز منتظر يلدای ديگريم ....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-6061649495671879235?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/6061649495671879235/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=6061649495671879235' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/6061649495671879235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/6061649495671879235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_15.html' title='گزين گویه چهارم: ميترا'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCxVK8BGPWI/AAAAAAAAAKc/M8N0TMxbqmE/s72-c/szerdahelyi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-1135748832472697027</id><published>2008-05-08T11:38:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:06.223-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فلسطین'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرزمین مقدس'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنایت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='قتل'/><title type='text'>گزين گويه سوم: سرزمين مقدس</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCNPlpXfqnI/AAAAAAAAAKU/koYZBHSGnYs/s1600-h/Sobhan+R.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5198085903093836402" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCNPlpXfqnI/AAAAAAAAAKU/koYZBHSGnYs/s400/Sobhan+R.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;گام های ما بر جغرافيای زمان و مکان جز يأس چيزی به بار نخواهد آورد. نفس های ما از برای چه کسی و چه چيزی سبک خواهد شد. دعا کنيم که تنها اشک هايمان به دادمان برسند. چشم ها را بايد بست....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چگونه بايد بگويم که سفيدی چشم های انسان يا حداقل چشم های من ديگر تاب تحمل قتل کس ديگری را ندارد. مرگ بر آلت های قتل، مرگ بر سياست های قتل، مرگ بر ايدئولوژی های قتل، مرگ بر دين های قتل، مرگ بر دال های نشان دار خون&lt;br /&gt;درد اصلی من نه آن عربی است که خونش فلسطين را رنگين کرده و نه آن يهودی است که در ميانه منجلاب خون بمب های کور می زيد، بل انسانی است که قتل را کليد قفل سرزمين مقدس خود يافته است. روزی، مسجد الخضراء از برای آرامش انسان خلق شد، روزی سليمان، معبد خود را از برای عبادت خدای انسان ها ساخت، روزی سرزمين مقدس نشانه همزيستی بود، روزی دين، آلت رحم تصور می گشت ... اما امروز دين، بهانه قتل؛ خضرا نشانه قتل؛ سليمان، رهبر قتل و فلسطين جغرافيای قتل شده است. مرگ بر قاتلان.......................................................................&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-1135748832472697027?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/1135748832472697027/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=1135748832472697027' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/1135748832472697027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/1135748832472697027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_08.html' title='گزين گويه سوم: سرزمين مقدس'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SCNPlpXfqnI/AAAAAAAAAKU/koYZBHSGnYs/s72-c/Sobhan+R.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-8284193947385568054</id><published>2008-05-04T10:21:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:06.644-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مطالعات فرهنگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آینده'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SB4DHgmE6QI/AAAAAAAAAJE/7wRYBSGCxx0/s1600-h/Tree.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196594447575738626" style="CURSOR: hand" height="270" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SB4DHgmE6QI/AAAAAAAAAJE/7wRYBSGCxx0/s400/Tree.jpg" width="494" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سکانس سوم: داخلی، اتاق خواب پيرمرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دستش را بر روی زانوانش گذاشت تا بتواند از روی تخت بلند شود، حوله اش را درآورد و لباس هایش را یکی یکی بر تن کرد. دستی بر موهای لختش کشید و با دست دیگر آنها را شانه نمود. عینک مگسی اش را دوباره بر چشم زد و کتابی را از روی کتابخانه شخصی خود برداشت و از اتاق بیرون آمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سکانس چهارم: داخلی، هال خانه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و بر روی صندلی راحتی اش در هال نشست. نوه اش داشت، ظرف های باقی مانده از دیشب را می شست...&lt;br /&gt;پیرمرد: زحمت نکش، خودم بعداً می شستم...&lt;br /&gt;آتیه: حوصله ام سر رفته بود، کاری نداشتم، دیدم اين ها اينجا باقی مانده اند، منم شستم شان&lt;br /&gt;دختر شیر آب را بست و با دست های خیسش کمی موهایش را مرتب کرد. از آشپزخانه بیرون آمد و جلوی پیرمرد ایستاد. دست هایش را با روپوشش خشک نمود و آن را از گردنش درآورد .&lt;br /&gt;پیرمرد: از مادرت چه خبر، اون چرا نیومد. این شب ها که علی نیست، بهتره تنها نباشید، بیایید اینجا تا شام را با هم بخوریم.&lt;br /&gt;آتیه: می خواهید بهش زنگ بزنم...&lt;br /&gt;پیرمرد سرش را به علامت تأیید تکان داد و دختر نیز به سراغ تلفن رفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سکانس پنجم: داخلی، بيمارستان اهواز&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پرستار به سرعت از پله ها بالا آمد و وارد راهروی طبقه ششم شد، اما با میز خالی پزشک ذکایی در دفترش روبرو گشت. دوباره از اتاق بیرون آمد و به سراغ تلفن بخش رفت...&lt;br /&gt;آقای ذکائی که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، با صدای خواب آلودی جواب داد.&lt;br /&gt;پرستار: دکتر ذکائی، پزشک تخت 57 دچار تشنج شده ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;ادامه دارد....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-8284193947385568054?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/8284193947385568054/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=8284193947385568054' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8284193947385568054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8284193947385568054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post_04.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی - قسمت دوم'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SB4DHgmE6QI/AAAAAAAAAJE/7wRYBSGCxx0/s72-c/Tree.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-8528628609579669453</id><published>2008-05-01T04:11:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:07.038-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تکنولوژی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فلسفه'/><title type='text'>گـزیـن گـویـه دوم: در گيـــر و دار تـکـنــولــوژی</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;ـ نويسنده: سبحان رضايی ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسشگری تقوای تفکر است ....&lt;br /&gt;اين کلام آخرين جمله ی هايدگر در سخنرانی مشهورش، پرسش از تکنولوژی بود.&lt;br /&gt;مرتبت تکنولوژی در تجربه زندگی روزمره انسان قرن بيست و يکم، به گونه ای است که وی را بر مصدر اصل و محور زندگی انسان مدرن قرار داده است. در اين ميان انبوهی بر اين عقيده اند که تکنولوژی تنها ابزاری بر دست های بشر است که می تواند در صلاح انسان و يا نابودی نوع او سهيم گردد. در چنين منظری، انسان بر صندلی سوبژه تکيه زده و فناوری را دست سوم خود می انگارد. اما ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBmoCAmE6OI/AAAAAAAAAIw/w47r-rfDlis/s1600-h/sobhan5.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195368397621487842" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBmoCAmE6OI/AAAAAAAAAIw/w47r-rfDlis/s400/sobhan5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;مارکس بر خلاف اين گزاره می انديشد. او در کتاب فقر فلسفه، هنگام بحث درباب جايگاه مفاهيم اقتصادی، به عنوان يک نکته ی جانبی می نويسد: «آسيای دستی به شما جامعه ای با ارباب فئودال می دهد؛ در حالی که آسيای بخاری جامعه ای با سرمايه دار صنعتی.» (مارکس، 1971، ص 109) به بيان ديگر، اين متفکر بزرگ تفسيری تکنولوژيک از تاريخ می کند و به تعبير لانگدون وينر، مارکس تکنولوژی را اصلی ترين متغير مستقل تاريخ معرفی می نمايد. (وينر، 1977، ص 79)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حقيقتاً ماهيت تکنولوژی چيست؟&lt;br /&gt;همانطور که هايدگر به درستی نشان داده است، تکنولوژی و ماهيتش دو مسئله متفاوتند. اگر خود را درگير جلوه های متعدد تکنولوژی در عرصه حيات فردی و اجتماعی خويش کنيم، تنفسی برای فهم ماهيت اين پديده نخواهيم يافت، چراکه ماهيت تکنولوژی در ورای نمودهای ملموسش نشسته است. وقتی به دنبال يافتن ماهيت گُل هستيم، می دانيم که آنچه در تمام گُل ها وجود و بروز دارد، خود گلی نيست که در ميان ديگر گل ها يافت نمی شود، بلکه اين ماهيت به خصوصيات کلی، کارکرد گل و آثار آن متعلق است. در مورد تکنولوژی نيز وضع به همين منوال است: ماهيت تکنولوژی، خود يک امر تکنولوژيک نيست و در عين حال، کمال ساده انگاری است، اگر آن را امری خنثی تلقی کنيم. چراکه کارکرد و خصوصيات تکنولوژی در هر پارادايم و هر تمدن غالبی، دارای صورتی متفاوت و کارکردهايی متمايز می باشد.&lt;br /&gt;ولی وضعيت تکنولوژی در دنيای امروز بشر به گونه ای است که بيش از هر چيز ديگری بر زندگی مصرف کننده خود تأثير دارد، ريشه چنين مؤلفه ای را بايد در ريشه های شکل گيری و جهت گيری آن دنبال کرد. کانت می گويد: «هنگامی که گاليله گوی هايی را که وزنشان را قبلاً خود توزين کرده بود، روی سطح شيب دار غلتاند؛ هنگامی که توريچلی فشار هوا را بر حسب وزن حجم معينی از آب محاسبه کرد؛ يا هنگامی که اشتال، در زمانی نه چندان دور با اضافه و کم کردن مواد، فلز را به اکسيد و اکسيد را دوباره به فلز بدل کرد چشمان تمامی محققان پديده های طبيعی گشوده شد. آنان دريافتند که خرد فقط به چيزهايی بصيرت دارد که خود بر طبق نقشه هايش ساخته است، و خرد نبايد به قول معروف افسار خود را به دست طبيعت بسپارد، بلکه بايد به ياری اصول و احکام مبتنی بر قوانين ثابت، راه درست را نشان دهد و طبيعت را وادارد تا به پرسش هايی که خود طرح کرده است، پاسخ گويد.» (کانت، نقادی عقل محض، 1964، ص 20) کانت به بيان ديگر، گاليله، توريچلی، اشتال و ديگر همنوعانشان را مبدع و پيرو اِعمال انتخاب و اراده انسانی در تنظيم و حرکت تکنولوژيک خوانده و پيشرفت های متعاقبش را وابسته به آن می داند.&lt;br /&gt;اين انتخاب انسان مدارانه در چارچوبی به عمل می رسد که چهار بُعد آن، کنترل کامل، استخراج ثابت منابع، سرعت قابل ملاحظه و هدف يابی سريع است.&lt;br /&gt;ولی در مقابل، دقيقاً همين انسان مداری است که در تکنولوژی، نابودی وسيع منابع طبيعی زمين را پديد آورده است. اگر از احزاب نه چندان سبز و جنبش های پراکنده حفظ محيط زيست صرف نظر کنيم، خواهيم ديد که چرخ جهانی شدن بر محور همين اومانيسم افسارگسيخته در اين کره خاکی حرکت می کند. هايدگر خصوصيت بارز تکنولوژی مدرن را تعارض با طبيعت می دانست که همواره منابع محيطی را در حال آماده باش نگه داشته و وجود آنها را به صورت لايزال تلقی کرده است. از منظر او، پره های آسياب های بادی قديمی همواره به اميد وزش باد باقی می ماندند، در حالی که تکنولوژی های مدرن، برای رسيدن به حداکثر بازدهی و حداقل هزينه بجای تعامل با طبيعت، به تعارض با آن می پردازند و منابع آن را در حالت آماده باش نگه داشته و دائماً ذخيره می کنند. در چنين الگوی معادلاتی، انسان خود نيز بدل به منبعی قابل استخراج و در عين حال همسان و ثابت می گردد. به بيان ديگر، مديريت همواره طالب انتظاراتی ثابت از نيروی کار متفاوت، بازار همواره طالب مشتريان محصول تکنولوژيک، صنعت پزشکی هميشه خواستار تعداد بيمار ثابت و فزاينده و ... می باشند.&lt;br /&gt;اين نوع انکشاف تکنولوژيک که انسان ها را به موجوداتی از خود بيگانه و شیء واره بدل کرده است در بيان مارکس به عامل بيگانه ساز تعبير شده و بستر شکل گيری اش در بينش وبر قفس آهنين ناميده شده است. بر همين اساس هايدگر ماهيت حقيقی تکنولوژی را گشتل می داند: «گشتل به معنای آن امر گردآورنده تعرض آميزی است که انسان را مخاطب قرار می دهد و به معارضه می خواند، تا امر واقع را به نحوی منضبط به منزله منبع ثابت منکشف کند. گشتل عبارتست از نحوه ای از انکشاف که بر ماهيت تکنولوژی جديد استيلا دارد و خود به هيچ وجه امری تکنولوژيک نيست.» (هايدگر، 1962، ص 15)&lt;br /&gt;انسان در مدرنيته تکنولوژيک، بدل به موجودی می گردد که در هنگام تولد، نوزاد همسان بيمارستان، در موقع آموزش، شاگرد همسان مدرسه، در زمان کار، کارگر همسان کارخانه، در هنگام مصرف، مشتری همسان بازار و در تخت مرگ، مردار همسان گورستان می باشد: تفاوت به صفر، و همسانيت به بينهايت ميل پيدا می کنند. چرا که هدف يابی و سرعت کورکننده کنترل کامل و استخراج ثابت و فزاينده دنيای فناوری هيچ فرصتی به مسافرانش نمی دهد تا به تفاوت های ممکن توجه نمايند. بر همين اساس، سياه دود شهرها، هنگامه ای برای همنشينی انسان و طبيعت باقی نمی گذارد و دين به عنوان واسطه آن دو، محو و ناکارآمد می گردد و خدايان از معابد کهن سالشان پر می کشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف ديگر دنيای تکنولوژيک، سلاح های نوينی نيز به عقده های هزارساله و فروخفته خالقش هديه نموده، تا در حوزه های جغرافيايی چون عراق به قتل همنوع خود بپردازد. شيعيان، سنيان و اخيراً کردها اکنون درگير تشنجی شده اند که مرگ را بدل به ساده ترين راه حل آن نموده است. هر روز و هر لحظه می شنويم که بمب های مدرن آلت قتاله مخلوقاتی شده اند که هيچ قرابتی با خواستگاه خلق ايشان ندارند. اين تکنولوژی مدرن که اتفاقاً انسان محور توليد شده، در يک گذار جغرافيايی از غرب کره زمين به شرق آن، تغيير ماهيت داده و انسان قاتل گشته است. ديگر جايی برای تأمل وجود ندارد، آری چرخه توليد و مصرف تکنولوژی های نظامی و غير نظامی بگونه ای است که در عمل، محور خود (انسان) را در زير چرخ دنده هايش له می کند و هايدگر به درستی می گويد، دير زمانی است که در اين فضا، واژه های کودکانه ای چون بدبينی و خوش بينی مضحک شده اند. (هايدگر، 24تير 1384، ص20) &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBmoJgmE6PI/AAAAAAAAAI4/07_eez3RqsE/s1600-h/second+thought.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195368526470506738" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBmoJgmE6PI/AAAAAAAAAI4/07_eez3RqsE/s400/second+thought.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اکنون زمان آن فرا رسيده است که بيانديشيم ما به عنوان انسان کجا می خواهيم برويم. استخراج بی رويه زمين، در طولانی مدت ما را نابود خواهد کرد، تکنولوژی های قتل نيز در کوتاه مدت ما را نابود خواهد کرد. در دنيايی که امنيت هر روزه ما، منوط به داشتن تهديدی اتمی بر مرگ مردم کشورهای ديگر است. در هنگامه ای که مقدس ترين سرزمين بشری، ده ها سال است که در منجلاب خون دست و پا می زند و نسخه های صلح آن با خوی بنيادگرايانه، نخوانده، پاره می گردند. در شرايطی که ميانه قاره سياه، به جغرافيای نسل کشی بدل شده است، به چه لبخندی می توان پناه آورد .... آری ديگر جايی برای خوش بينی وجود ندارد...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;منابع&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنشتاين، ريچارد، 1383، تکنولوژی و منش اخلاقی: شرحی بر "پرسش از تکنولوژی"، ترجمه يوسف اباذری، فصلنامه ارغنون شماره1&lt;br /&gt;هايدگر، مارتين، 1383، پرسش از تکنولوژی، ترجمه شاپور اعتماد، فصلنامه ارغنون شماره 1&lt;br /&gt;هايدگر، مارتين، 1386، ما متافيزيکی ترين مردمان، ترجمه عليرضا نجمی، روزنامه شرق، ص 20 &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Kant, Immanuel, 1964, Critique of Pure Reason, trans. Norman Kemp Smith, Routledge and Kegan Paul, London&lt;br /&gt;Langdon, Winner, 1977, Autonomous Technology: Techniques out of Control as a Theme in Political Thought, Cambridge&lt;br /&gt;Marx, Karl, 1971, The Poverty of Philosophy, New York&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-8528628609579669453?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/8528628609579669453/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=8528628609579669453' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8528628609579669453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/8528628609579669453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='گـزیـن گـویـه دوم: در گيـــر و دار تـکـنــولــوژی'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBmoCAmE6OI/AAAAAAAAAIw/w47r-rfDlis/s72-c/sobhan5.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-902231962773897918</id><published>2008-04-30T04:52:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:07.492-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نشانه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دين'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موعود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جمکران'/><title type='text'>گزین گويه اول: موعود قلب ها</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhfmgmE6NI/AAAAAAAAAIo/6wQFE832QvM/s1600-h/Jamkaran.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195007285361174738" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhfmgmE6NI/AAAAAAAAAIo/6wQFE832QvM/s400/Jamkaran.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;هر حوزه اعتقادی، مدلولی است که ذهن آدميان را مشغول به خويش می دارد. حال اين مدلول می تواند خود، مرجعی کامل باشد و يا مدلولی تنها. در اين ميان اعتقاد به منجی هم، مدلولی است که مرجعش احساس نياز به نجات مؤمنان می باشد. اين مرجع و مدلول وقتی کنار يکديگر می نشينند، نيازمند دالی می شوند که از دنيای خيال به عالم محسوس وارد گردد: چنين است که گنبد و گلدسته های جمکران برافراشته می گردد و چيدمان سنگ های ملموس آن برقرار می گردد. آری مهدی غايب از نظر نيز نيازمند ويترينی است که او را يادآور سازد و اين کار به بهانه های اندکی همچون يک خواب نيز امکان پذير است. &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-902231962773897918?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/902231962773897918/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=902231962773897918' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/902231962773897918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/902231962773897918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/04/blog-post_5295.html' title='گزین گويه اول: موعود قلب ها'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhfmgmE6NI/AAAAAAAAAIo/6wQFE832QvM/s72-c/Jamkaran.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-5845512074484905144</id><published>2008-04-30T04:37:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:07.707-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آسیب اجتماعی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سبحان رضایی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جامعه شناسی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آینده'/><title type='text'>جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی - قسمت اول</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhcfwmE6MI/AAAAAAAAAIg/LkG5OluN0Lk/s1600-h/War.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195003870862174402" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhcfwmE6MI/AAAAAAAAAIg/LkG5OluN0Lk/s400/War.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;نويسنده: سبحان رضایی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سکانس اول: بيرونی، خیابان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دخترک با لباس های آبی چروکيده ای که سر تا پايش را پوشانده بود وارد خيابان شد و در زير باران شديدی شروع به دويدن کرد. اسمش آتيه بود، نوه حاج حسن آقای معروف. طول خيابان را طی کرد و به يک ساختمان آجری قديمی رسيد که شايد سال ساختش به حدود 1300 قد می داد و معماری به کار رفته در آن، بيننده را ياد خانه های قرن هیجده لندن می انداخت. زنگ زد، درب باز شد. با عجله خود را به طبقه دوم رساند. جلوی واحدی ايستاد که جنس دربش از چوب گردو بود و بوی رنگ تازه اش فضا را پر کرده بود. درب باز شد و پيرمردی در جلوی آن ظاهر شد. به نظر پنجاه شصت ساله می آمد. روب دوشام قرمزی به تن داشت و پيپ گران قيمتی را بر لب زده بود. دخترک تنها با يک سلام کوتاه و بدون ذکر هرگونه مقدمه ای وارد خانه شد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سکانس دوم: داخلی، خانه پیرمرد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آتیه مانتو و روسری خيسش را درآورد و با انگشتان باريک و بلندش موهای طلايی خود را مرتب کرد.&lt;br /&gt;آتیه: چقدر هوا سرد شده، مثلاً تازه آذره.... معلوم نيست، زمستان، ديگه چی می خواد بشه&lt;br /&gt;تنها 18 سال داشت. زيبا به نظر می رسيد. چشمان قهوه ای رو به سياهش تمام صورتش را پر کرده بود، ولی با همه جذابيتش، بوی نگرانی می داد. پيرمرد، مثل اينکه تازه حرف های نوه اش را شنيده باشد، گفت، آره .... ديگه جرأت نمی کنم پنجره ها را باز کنم. همش باران و برف می آد.... آسمان رنگ روزهای آفتابی را فراموش کرده.....&lt;br /&gt;دخترک در حالی که سرش را به نشانه تأييد تکان می داد، گفت: "مامان، داره برات يک پليور شيک می بافه" و ادامه داد، "به نظرم که بايد خيلی بهت بياد. راستی، اصلاً اومدم که اين برات بيارم" و از توی کيف مدرسه اش، يک ظرف غذای فلزی درآورد." مامان گفت، امشب کسی نيست برات غذا درست کنه."&lt;br /&gt;پدربزرگ، روب دوشامش را مرتب کرد و با بی توجهی به حرف های دخترک، روی مبل راحتی کنار پنجره نشست و به کاغذی که روی لبه کتابخانه کناری اش بود، خيره شد. دلش می خواست هيچ وقت چنين خبری به دستش نمی رسيد.&lt;br /&gt;آدرس نامه درست بود، اما فرستنده اش ناشناس. تاريخ نامه هم به دو هفته پيش باز می گشت، 8 تير 1426 شمسی. دو ماه پيش از اين پسرش برای جنگی مشابه جنگ دوران کودکی پيرمرد به جبهه رفته بود. دوباره شعارها از سر گرفته شده و بلندگو هوای کودکی او را يادآوری می کرد.... کاغذ تا شده جلوی دستش را دوباره باز کرد و نگاهی ديگر بدان انداخت: «آقای محمودی، پسر شما مورد اصابت گلوله قرار گرفته و هم اکنون به بندر عباس منتقل شده است، هنوز چيزی مشخص نيست، اما به نظر مشکل حادی نمی آيد .....» خودش می دانست وقتی می خواهند خبر تلخی را به کسی بدهند، اين کار را طی چند مرحله به وی می گويند، اما نمی دانست که اين نامه، مرحله اول حساب می آيد يا دوم و يا اصلاً تنها يک خبر زخمی شدن ساده است .... نامه رابست و به اتاق خواب رفت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;ادامه دارد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-5845512074484905144?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/5845512074484905144/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=5845512074484905144' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5845512074484905144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/5845512074484905144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/04/blog-post_30.html' title='جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی - قسمت اول'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBhcfwmE6MI/AAAAAAAAAIg/LkG5OluN0Lk/s72-c/War.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7748893824884550027.post-466784793504495287</id><published>2008-04-30T00:12:00.000-07:00</published><updated>2008-12-09T14:47:07.796-08:00</updated><title type='text'>کلام نخست</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBgfqwmE6LI/AAAAAAAAAIY/vsVDvmQuQpA/s1600-h/Sobhan.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5194936989631441074" style="CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBgfqwmE6LI/AAAAAAAAAIY/vsVDvmQuQpA/s400/Sobhan.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;سلام&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;من سبحان رضایی هستم، نویسنده، مترجم و پژوهشگر حوزه مطالعات فرهنگی. پیش از این دو وبلاگ دیگر از من به نام های "فرهنگ و ارتباطات" به زبان انگلیسی و "تبارشناسی اجتماعی" به زبان فرانسه را راه اندازی کرده بودم. اما وبلاگ حاضر را برای آپ لود داستان ها و نوشته های نیمه شخصی ام افتتاح می نمایم و بیش از آنکه همچون دو وبلاگ دیگر به مباحث تخصصی بپردازد، شامل گزین گویه هایی هست که هرچند وقت یکبار به ذهنم می رسد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;"&gt;امیدوارم این وبلاگ راهی جدید برای ارتباط من با جامعه فارسی زبان گردد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7748893824884550027-466784793504495287?l=sobhanr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sobhanr.blogspot.com/feeds/466784793504495287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7748893824884550027&amp;postID=466784793504495287' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/466784793504495287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7748893824884550027/posts/default/466784793504495287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sobhanr.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='کلام نخست'/><author><name>Culture and Communication</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05192798959226971880</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_SfpRdGlnG2o/SBgfqwmE6LI/AAAAAAAAAIY/vsVDvmQuQpA/s72-c/Sobhan.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
